‌رایتوهولیک

همه فقط قراره بیشتر گند بزنن به حال بد این روزا

من دیگه هیچ کاری و لطفی و کمکی به هیچ کسی نمی‌کنم. چه اون شخص سوزانه باشه چه هرکس دیگه‌ای.

+امروز هم مثل دیروز روز گفتن متوالی «دیگه از این بدتر که نمیشه» و بلافاصله «از این بدتر هم انگار داره میشه» بود.

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۴

از تک تک آدم‌های روی زمین متنفرم.

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۹

همیشه همه‌چی بدتر می‌شه

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۳
دو سه روز پیش می‌تونستم بیام بنویسم خلاصۀ امروز اینستاگرام اینه: 
یک: "تسلیت به (آقای) حافظ (عزیز/جان) به‌خاطر درگذشت مادرشون"
دو: "ناباوری فوت آقای مصطفی امام، مسئول مرکز نجوم آوااستار"
دردناک‌ترین اتفاق همون دو سه روز پیش که هنوزم درناکیش باهامه، تصویری بود که آقای کوکرم از آخرین پیامک‌هاشون استوری کرده بود.

+حتا بعد از 6 سال که یادش میفتم بازم دردناکه. مثل صبح روز خبر شدن.
۰ نظر ۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۹

صبح بیدار شدم و یاد انبوه کارای عقب‌مونده‌م افتادم. مارشن سراغ هدفونشو می‌گرفت که من بیش‌تر از یه ماهی بود ازش گرفته بودمش که ببرم ببینم می‌شه درستش کرد یا نه. بهش گفته بودم شنبه می‌برمش چارسو، یعنی خب ازم قول گرفت که این کارو بکنم :| 

وسایلمو برداشتم و سوار سرویس شدم، نزدیک فنی امیرآباد یادم افتاد نه کارت دانشجوییمو از رو میزم برداشتم نه کارت کتابخونهٔ پردیسو، پس چه گِلی باید به سرم بگیرم!؟ که یاد کف فنی افتادم و خیالم راحت شد! خدا این کف فنیو ازمون نگیره! :))

کوله رو گذاشتم کف فنی، رفتم از انتشاراتیِ مستر یوسفی یه برگه آ۴ خریدم اومدم یه نامهٔ خرچنگ‌قورباغه برای یه بلاگری که اینجا رو نمی‌خونه نوشتم و گذاشتم لای کتابی که براش خریده بودم و با باقی چیزایی که می‌خواستم براش بفرستم رفتم اداره پست و مجدداً برگشتم کف فنی! یه میز مطالعهٔ تکی کنار پنجره‌های شمالی -لوکیشن فیوریتم. حس می‌کنم هیچ کار خاص و مفیدی انجام ندادم و هنوز تمرینای تی‌ئِیِ جوگیر -البته جوگیر بودن اولین خصیصهٔ بارزِ عمومِ تی‌ئِی‌هاست- رو هم حل نکردم، کارتمم که جا گذاشنه بودم و نتونستم از کتابخونه پردیس کتاب ژنتیک پزشکی بگیرم و اون کتابی رو هم که می‌خواستم فردا ارائه بدم برای یه درس دیگه رو هم تموم نکردم. به جاش پاشدم رفتم چارسو -موقع رد شدن از کنار تئاتر شهر یاد روگا افتادم و می‌خواستم زنگ بزنم بیاد ببینیم همو که جلوی خودمو گرفتم و گفتم تو دیگه میان‌ترم نداری، اون که داره! و اینکه پاشو برو هدفونو ببر به مارشن قول دادی! خلاصه که بالأخره رسیدم به چارسو. زنگ زدم به یه دوستی برای مشورت و با شنیدن عبارتِ دارم بازی آنلاین میکنم نمیتونم حرف بزنم، مکالمه تموم شد و من پوکرفیس‌طورانه رفتم به امید خدا ببینم همه چی خودش چطور پیش می‌ره :| (و البته تصمیم هم گرفتم که به این دوست دیگه هیچ وقت زنگ نزنم :| )

هم‌اکنون در آستانهٔ یازده شب، نه تمرینای تی‌ئی حل شدن نه کتابِ مربوط به ارائه تموم شده، نه یه سری چیزای دیگه :| به جاش بودجه‌بندی رمان امروزو خوندم و راضی‌م از خودم :| کتابه رو هم تا فردا ساعت سه می‌خونم دیگه برای ارائه :| تمرینای تی‌ئی رو هم مگه خدا شب رو خلق نکرده برای حل تمرینای تی‌ئی!؟

۲ نظر ۱۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۶

حالم خوب نیست.

واقعاً نیست. دلیلش رفتنا و تنها موندنا و این چیزا نیس. دلیلش فقط رفتارای ناراحت‌کنندهٔ اطرافیانم نیس.

مهم نیس اصلاً که دلیلش چیه یا چیاست.

حالم خوب نیست فقط. همین.

میخواستم همه چیو پاک کنم، تلگرام، وبلاگ، اینستاگرام و همهٔ چیزای دیگه. ولی ترجیح می‌دم همه چی همین جور بمونه، همین جوری که من حالم خوب نبود و همه چی حالمو فقط بدتر می‌کرد.

+حتا بعضی حرفای چارلز تنسلی، لی لی، خانم رَمزِی و بقیهٔ کاراکترای به سوی فانوس دریایی حرفای خودمن، همه‌شونو مارک کرده‌م و کنار بعضیاشون ناباورانه نوشتم دتس می، یا یه سری حرفای خودمو اضافه کردم. فک کنم دارم به جای این‌جا، توی کتابایی که می‌خونم وبلاگ می‌نویسم. :| (و این بعضی‌ حرفا، ناراحت‌کننده‌تریناشون بود‌ه‌ن...)

+ اینم بخونیم، خوبه!

"چون نمی‌خواست از نوع مزخرفاتی حرف بزند که این آدم‌ها از وی می‌خواستند. نمی‌خواست مورد الطاف این زنان احمق [اندکی ضدزنه! اندکی فقط!] قرار گیرد. در اتاقش سرگرم خواندن بود و حالا که پائین آمده بود همه‌چیز به‌نظرش احمقانه و سطحی و پوک می‌آمد. چرا شیک و پیک کرده بودند؟ او با لباس معمولی‌اش پایین آمده بود. لباس آراسته نداشت. «از طریق پست چیز قابلی به دست آدم نمی‌رسد»_ حرفشان همیشه از این قماش بود. مردها را به گفتن چنین حرف‌هایی وامی‌داشتند. به دل گفت: آره، همین‌طور است. از این‌سر تا آن‌سر سال چیز قابلی به دستشان نمی‌رسد. همه‌اش حرف می‌زنند و هی می‌خورند و کار دیگری نمی‌کنند. تقصیر زن‌هاست. [بله مشاهده می‌کنیم که این دوستمون فقط اندکی ضدزن هستن!] زن‌ها با «فریبایی»شان، با حماقتشان [ -_- ] محال است بگذارند تمدن به تحقق برسد."

بخشی از تفکرات دوستمون، چارلز تنسلی، کتاب به سوی فانوس دریایی، نوشتهٔ دوستِ شاعرمسلک‌مون ویرجینیا وولف

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۷ ، ۰۰:۳۳

یارکشیای بازیای بچگیا؛ اونی که آخر می‌موند و از سر اجبار برش می‌داشتن.

۱ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۲:۱۴

سه‌شنبه میدترم یه درس تخصصیِ شاید سنگین رو دارم

از چن روز پیش تو تایمای تلف‌شده‌م!! و بین کتاب‌خوندنام و سر کلاسای عمومی یا تخصصیای حوصله‌سربر، اندکی به جزوه‌ش نگاه کرده بودم و چن جلسه رو خونده بودم، امروز دیدم این‌طوری نمی‌شه، این ترم ترمیه که من تخمین می‌زنم معدلم بالای ۱۹ و نیم حتا شه (حالا نه دقیقاً هم در این حد!) و نباید بذارم یه میدترم بهش گند بزنه :||| فلذا تایمر گوشی رو روی پنج دقیقه گذاشتم و شروع کردم به خوندن. پنج دقیقه جزوه، پنج دقیقه رمان :| گاهی پس از پنج دقیقه رمان، یه ربع گوشی :| یا گاهی هفت دقیقه جزوه و یه ربع رمان :| پس از سه ساعت پشت میز مطالعه نشستن، من تونسته بودم دقیقاً یک ساعت و پنج دقیقه درس بخونم و یک ساعت رمان بخونم و بقیه‌شو هم گوشی و اینا :| بخش جذابش اینه که تو همین تایمای همینطوری خوندن من شصت درصد جزوه رو خوندم تموم شد :| تمرکزمم توی این پنج دقیقه‌ها خوب بود، به هفت دقیقه که میرسید دیگه لاتمرکز :|

حالا همه‌چی داشت خوب پیش میرفت که من متوجه شدم سرعت تلگرامم خوبه :| از اونجایی که من بیشتر از یه ماهی هس رمم رو از گوشیم در اوردم تا با گوشیم آهنگ گوش ندم و کمتر تو هپروت باشم و رو گوشیمم جز یه آهنگ روسی و چن تا آهنگ الکی، چیزی ندارم، رفتم از هیستوری یه گروه تلگرام که توش فقط خودمم و از اینکه نه تنها خودمم بلکه «فقط» خودمم هم راضی‌ام، یه سری آهنگ زدم دانلود شه. و هندزفیری آبیِ مترویی رو اوردم و پنج دقیقه تایمرو پلی کردم و همزمان پرتقال منِ مرجان فرساد رو هم پلی کردم، یعنی من میتونم قسم بخورم چیزی نگذشته بود اصن که تایمرم زنگ خورد و من دیدم فقط دو خط درس خوندم :| تو دفترچه نوشتم کمتر از یک مین :|

ببینید تولد کیه: دکترترین دکترِ جهان، دِ دُوکتوُ: دُکتُو هوووو :)

۲ نظر ۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۸

امروز یه کاری کردم که بخاطرش با یه نفر حدود نیم ساعت دعوای لفظی کردم -در واقع اون داشت باهام دعوا می‌کرد، منم داشتم هی کوتاه نمیومدم و چند بار به صورت غیرمستقیم اشاره کردم که رفتارش چقدر غیرمنطقی و خودخواهانه و احمقانه بود. :|

هر بار که با کسی بحث می‌کنم دستام می‌لرزن، ضربانم به شدت بالا می‌ره و عصبی می‌شم، تمام تلاشمو هم می‌کنم که طرف متوجه اینا نشه و خونسرد به نظر برسم. امروز از این لحاظ خونسرد به نظر می‌رسیدم و نیازی به تظاهر نبود ولی هنوز ناراحتم به‌خاطر بحث امروز.

مسئله‌ای که مهمه و کار امروزم مقدمه‌ش بود، اینه که من دیگه هرگز این رفتارای خودخواهانهٔ احمقانهٔ غیرمنطقی رو برنخواهم تابید و کوتاه هم نخواهم اومد. هرگز. اونم برای آدمای به این غیرمهمی، یعنی اگرم بخوام استثنا قائل شم، فقط و فقط برای آدمای عزیز زندگیم استثنا قائل می‌شم.

۱ نظر ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۹

فاصلهٔ بین کلاس ۸ تا ۹/۵ و ۱۳ رو برگشتم خوابگاه. مث بقیهٔ تایمای دیگه‌ای که تو راه بودم (قطار، سرویس، اتوبوس بین‌شهری)، می‌خوندمش تا تموم شه. رسیدم خوابگاه صبحانه خوردم، خسته بودم و نخوابیدم، همون تایم رو هم خوندم که تموم شه، نشد. داشت دیر می‌شد و به ناهار سلف نمی‌رسیدم. حدود ۱۰ برگش مونده بود. کوله‌م سنگین بود، خیلی سنگین‌تر از روزای دیگه. ولی کتابو برداشتم تو راه بخونم تموم شه.

تموم شد و من مات بودم؛ این پایانی نبود که بشه پیش‌بینیش کرد. تو همون ماتی، تاریخ نوشتهٔ اول کتابو نگاه کردم: هشت روز پیش.

۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۴۲