فاینالی :|

خب بله، بالأخره تصمیم گرفتم که آدم باشم :| یعنی یه تلاشی برای خوب شدن حالم بکنم.

اینم بمونه اینجا که یادآوری باشه برام
هرچند که فکر میکنم این یادداشتا رو هم یه روزی حذف می‌کنم!

محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره*

اینستاگرام حالمو بد می‌کنه.

خوندن وبلاگا حالمو بد می‌کنه.

آهنگا حالمو بد می‌کنن.

فیلما حالمو بد می‌کنن.

خوندن چنلای تلگرام حالمو بد می‌کنه.

دیدن سْتاتوسای واتسپ حالمو بد می‌کنه.

اعلانای لینکدین که هر کدومشو سه بار مجبورم ببینم، حالمو بد می‌کنه.

رفتن به غذاخوری دانشگاه حالمو بد می‌کنه.

دیر رسیدن به کلاس ۲۱۲ دانشکده‌مون حالمو بد می‌کنه، دیدن برگهٔ روی در کلاس ۲۱۲ که می‌گه کلاستون تو کلای ۳۱۳ اون یکی ساختمون تشکیل می‌شه حالمو بد می‌کنه. این‌که تو راه شِلِزو ببینم بهش بگم اینجا نیس برو ۳۱۳ هم حالمو بد می‌کنه. این‌که دوباره برم یه جای دیگه و بعد برم ساختمون مرکزی و سه طبقه پله‌ها رو بالا برم و شِلِز بگه کلاس که اینجا نیس هم حالمو بد می‌کنه. این‌که اینو با یه لحنی بگه که بیاح ببین الکی وقتمو گرفتی و باعث شدی اینهمه پله رو بیام و خاک تو سر دست و پا چلفتیت کنن هم حالمو بد می‌کنه. این‌که دوباره برگردیم ساختمون دانشکده خودمون و از پنجرهٔ توی در توی کلاسو نگاه کنیم و کلاس اونجا نباشه هم حالمو بد می‌کنه. اینکه در آموزش بسته باشه و نشه ازش پرسید پس این کلاس لعنتیمون کجاست هم حالمو بد می‌کنه. اینکه زنگ می‌زنم به میس پرزیدنت و تا حدی زنگ می‌خوره که حس می‌کنم جواب نمیده حالمو بد می‌کنه. این‌که جواب میده میگه کلاس تو آموزش قبلیه حالمو بدتر می‌کنه. اینکه دوباره میرم ساختمون مرکزی و دو طبقه رو از پله‌ها بالا میرم بالاخره میرسم به کلاس هم حالمو بد میکنه.

اینکه عینکمو تو سرویس دانشگاه جا میذارم حالمو بد میکنه.

خوابگاه حالمو بد می‌کنه.

اینکه تو محوطه خوابگاه گربه‌های جدید می‌بینم و گربهٔ فیوریتم بینشون نیس حالمو بد می‌کنه.

متوجه‌ای؟ زندگی حالمو بد می‌کنه.

:چی؟

اندازهٔ بیست و سه سال دلم گرفته و دل‌تنگم و ناراحتم. اندازهٔ تمام این بیست و سه سالی که داره تموم میشه.

+تازگیا فهمیدم که بیست و دو سالم نیس و توی بیست و سه ام. موقع محاسبه ذهنیِ سن خودمو اطرافیان نزدیکم، عددای سال تولد کم‌ترین اهمیتو دارن، خاطره‌های عددیه که بهم میگه الان چه عددی باید باشه. خاطره‌های عددی شدن پر از خلأ. پس کی بیست و دو سالم بود؟ من اصن یادم نمیاد پارسال بیست و دو سالم بوده باشه. تولد هم نگرفتم. کی شب مراسم چهلم یکی از عزیزانش تولد میگیره؟ حالا شب چهلمم نمیبود مطمئن نیستم تولدی در کار میبود اصن. چقد این زندگی مشمئزکننده‌س.

+دومین کیک تولد مُت رو هم امشب خوردیم. پرسید سینگ بعدی تویی؟ گفتم نه ئِله. ئل آبانیه. من آبانیا رو دوست دارم. نه که در قید و بند این خصوصیاتای ماه تولد باشم! بخاطر دو نفر از آدمای دوست‌داشتنی اطرافم که آبانی‌ن، آبانیا رو دوس دارم. بی هیچ دلیل اضافه‌تری.

+میخوام بذارم برم. همه‌چیو. همه‌چیو همینطور. دقیقاً به همین شکل. اینقد واسم واقعیه که انگار قبلاً اتفاق افتاده و یه خاطره‌س.

+از چندشنبه‌ها متنفرم؟ هرشنبه‌ها.

+هفتهٔ پیش رفتم دم در کلاس دکتر کدکنی. نباید میرفتم. نباید میرفتم چون نباید اون دو نفرو میدیدم. چون نباید یکیشون میومد جلو و در حالی که دستشو دراز کرده برای دست دادن، بهم سلام میکرد. نباید میدیدمشون. لعنت. لعنت. لعنت. لعنت. من نمیخوام هیچوقت هیچکدومشونو ببینم. سه‌شنبهٔ هفتهٔ پیش یکی از بدترین روزای امسالم بود. یکی از بدترین روزای بیست و سه سالگی. نموندم دکتر کدکنی بیاد. یرگشتم رفتم ادبیاتو راه رفتم. هنرای زیبا رو نگاه کردم. و در نهایت هم پناه بردم به بخشی از دانشگاه که هنوز هیشکی نتونسته ازم بگیرتش.

میخوام اپ اینستا رو باز کنم و اسم تک تکشونو سرچ کنم و بلاکشون کنم ولی اینکارو نمیکنم. نه به خاطر اینکه احمقم، به این خاطر که در این حد هم برام مهم نیستن.

هیچوقت تموم نمیشه، فقط بدتر میشه.