‌رایتوهولیک

یک روز محوِ کدرِ آبیِ احتمالاً سرد فقط برای من

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۰ ق.ظ

از پل طبیعت رد شدیم و رفتیم تو راه چوبی، تمام چیزایی که یادم رفته بود رو به یاد اوردم؛

اون روز زمستونی که نمیدونم واقعاً سرد بود یا نه. صبح زود باهاش قرار داشتم. نمیدونم مثل همیشه دیر رسیده بودم یا نه. نمیدونم حتی قرارمون کجا بود و از کجای مسیرو با هم رفتیم‌. فقط پرت شدم به راه چوبی به بعدش. که جایی که برای ناهار نشسته بودیم برای من سرد بود و تعجب کرده بود که چرا سردمه. هزار جور بافتنی و زمستونی هم پوشیده بودم. بعد از ناهار وقتی میز و صندلیای توی مسیر راه چوبیو رد کردیم گفتم من دیگه نمیتونم و نشستم روی یکی از صندلیایی که حرارت مستقیماً بهش میخورد و اونقدری داغ شده بود که توی اون شلوغی خالی مونده بود. نشست صندلی رو به روم. نمیتونست گرمای اون میزو تحمل کنه. و من هنوز لرز داشتم. طول کشید تا راضی شم بلند شیم بریم.

رفتیم، یادم نمیاد بجز یه عالمه پیاده‌روی بقیهٔ زمانمون چطوری گذشت. سر یه ساعت خاص رفتیم نزدیک‌ترین ایستگاه مترو. شلوغ بود؟ باهم رفتیم تو یه واگن یا جدا شدیم؟ یادم نیست. فکر کنم با هم بودیم چون من یه ایستگاهی که یادم نیس چی بود پیاده شدم و ازش خدافظی کردم. تو خیابون از یکی آدرس پردیس تئاتر شهرزادو پرسیدم. رفتم و بالأخره رسیدم. آهان یادم اومد. کلی بعش اصرار کردم که تو ام بیا و حاضر نشد بیاد این تئاترو ببینه. میگفت منم نرم. (ولی من نر نیستم و رفتم :| ) زود رسیده بودم و زمان به سختی میگذشت در کنار کسایی که چند تایی اومده بودن و صداشون به شدت بلند بود و با خنده‌هاشون به شدت اصرار داشتن آدمای به شدت شادی به نظر برسن. به شدت شاد و خوشحال در جمع و هنری. چطوری مردم توی جمعا خوشحالن راستی؟!

بالأخره در سالنو باز کردن. تمام تایم اجرا مات و مبهوت بودم، وقتی چراغا خاموش شد و همه ایستادن و خودمم ایستادم و دست زدیم، مبهوت‌تر.

رفتیم بیرون، خیلیای دیگه از در اصلی برگشتن برای عکس و امضا. چن لحظه طول کشید تا به یاد بیارم از کدوم سمت اومده بودم و مسیر برگشتو جهت‌یابی کنم. به اولین کیوسک روزنامه‌فروشی که رسیدم رفتم جلو و یه نخ سناتور شرابی گرفتم و روشن کردم. مثل همیشه نمی‌کشیدمش. به وسطاش که رسیده بود دوس داشتم بکشمش. و دودشو کشیدم توی ریه‌هام. به ریه‌هامم نرسید البته، همون اولش سر تا پا سرفه شدم. یکی هم تو خیابون بهم گفت سیگار نکش. با یه لحن مهربونی گفت. سرم پایین بود و داشتم رقص شال گردن طوسیه‌م تو پس‌زمینهٔ سنگ‌فرشا رو نگاه می‌کردم.بعد از حرفش هم بازم وضعیتم همینطوری بود. سرمو بالا نیوردم که نگاهش کنم حتی. بخش خیلی زیادی رو پیاده رفتم. فک کنم یه بخشی از مسیر هنوز با سربازای یگان ویژه دیزاین شده بود که بازم همینطوری سرم پایین بود و دیدم دارم تو حلق این بزرگواران راه میرم. البته بازم فرقی نداشت برام، من همون مسیر مستقیمو رفتم. راهمو به‌خاطر حضور اونا به اندازهٔ یه اپسیلون هم کج نکردم. داشتم میرفتم خوابگاه و هیچ دل‌خوشی‌ای هم نداشتم چون هیچ بخاری‌ای هم وجود نداشت و شوفاژ پاسخگوی این حجم از کمبود حرارت بدنم و اون لرز بدنم نبود.

۹۷/۰۵/۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی