‌رایتوهولیک

خسته بودم، هفتۀ سرد و بارونیِ با حسِ مرطوبیت غم‌گینی بود که آخر هفته‌ش استراحت زیادِ خواب‌گونه‌ای می‌طلبید ولی بلیت گرفتم برم خونه. تولدش بود چون! (این چون‌های تهِ جمله رو من همین امشب خز می‌کنم :| )

قطار داشت می‌رسید که آقای برادرِ بزرگ تماس گرفتن فرمودن هنوز اون سر شهر تشریف دارن و نمی‌رسن، و خودم بیام. زنگ زدم به متولد! گفتم "یه اسنپ بگیر برام" (که شاید این سوال براتون پیش بیاد که مگه انگشتای خودم شکسته‌ن که خودم اسنپ نمی‌گیرم! در جواب این شبهه باید عرض کنم خدمتتون که آقا ما پارسال با شمارۀ بابامون اومدیم امتحانی اسنپو نصب کردیم و خوشمون اومد و موندیم :| بعد تابستون حضرت اسنپ دستمونو در یک موقعیت حساسِ پس از آپدیت گذاشتن داخل ظرف حنا! بدین صورت که نمی‌ذاشت من زنگ بزنم به راننده چون شماره‌ای که باهاش داشتم زنگ می‌زدم شمارۀ اکانت اسنپم نبود! و رانندۀ محترم هم که میخواست زنگ بزنه قاعدتاً با آقای پدر در فرسنگ‌ها دورتر هم‌کلام می‌شدن! اسنپ هم که داشت ادای خفنا رو در میورد و دیگه شماره راننده رو نشون نمیداد، ازین تماس انتقالیا کرده بود سیستمشو. این بود که در اون موقعیت حساسی که لوکیشن دقیق جایی که بودم رو باید تلفنی با راننده هماهنگ می‌کردم، سفر رو لغو کردم و با اسنپ خدافظی نمودم :| -نمی‌ذاشت با شمارۀ خودم ثبتنام کنم چون ظاهراً قبلنا با شمارۀ داداشمم یه بار ثبتنام کرده بودم رو گوشی خودم و میفرمودن که هر گوشی دو بار میتونه ثبتنام کنه :| خب بله الان دانستین که انگشتام نشکسته بودن :|)

آقای متولد با یه صدای خوابی فرمودند نمی‌تونم و سپس به عمق خوابشون رجعت نمودند. من همین‌جا باید متوجه می‌شدم این‌که تولدشه چون، چونِ بی‌جاییه! خوابه چون! ولی امیدوارانه با شیوۀ کلاسیک تاکسی، رسیدم خونه!

و بله حضرت متولد ساعت هشت شب خواب تشریف داشتن هنوز! خاضعانه از شیوۀ خوابِ جغدی تبعیت می‌کنن چون :| (چون‌ها رو خز کردم یا هنوز زوده؟!)

خانومِ مادر فرمودن "طفلک تازه ساعت یازده صبح خوابیده و کاریش نداشته باشم و بذارم بخوابه :|" آیا من دیگه کاریش نداشتم؟ خیر! آیا وی بیدار گشت بیاد تولد بگیریم؟ بازم خیر :|

[اگه تا این‌جا رو خوندین که دمتون گرم! سعی می‌کنم بقیه‌شو خلاصه بنویسم!]

من هر کاری کردم زمان بگذره و نامبرده بیدار شه بیاد تولد بگیریم! تهشم وقتی دیگه خوابم گرفته بود و چشامو به زور باز نگه می‌داشتم، متولد سرحال و شاداب و خوش و خرم اومد پایین! یکم شوخی و سربه‌سر گذاشتن و اینا بود بعد گفتم صبح نخوابیا که تولد بگیریم! حالا خودمم خیلی دیر خوابم برد اون شب! ولی بقیۀ اهل خونه خواب بودن و چراغا خاموش بود، گلدونا خسته :| (یاد یه آهنگی که فرهاد مهراد خونده بود افتادم اینطوری نوشتم، جدی نگیرید -ـ- )

من حدود یازده صبح بیدار شدم، حضرت برادر همون موقع رفتن به سمت تخت‌خوابشون. اونم با تکرار جملاتِ "عصر بیدارم کن، قول میدم بیدار شم!" "غروب بیدار میشم الان اصلاً دیگه نمی‌تونم بیدار بمونم!" و جملات مشابه!

و حالا تهش چی شد؟!

تهش این شد که بنده شنبه عصر خوابگاه بودم، کیک تولد متولد در یخچال بود! کادوی تولدش هم به خانومِ مادر سپرده شده‌بود که بهش تحویل داده بشه! موقعی هم که من میخواستم برم راه‌آهن، متولد یا سر کلاس بودن، یا مثل همیشه کلاس رو پیچونده بودن و تو کتابخونه بودن! الان هنوزم نمیدونم آیا اهالی منزل موفق شدن دور هم جمع شن اون کیک رو بخورن یا نه! این که آیا واسه من نگه داشتن یا نه که هوچی!

۹۷/۰۸/۲۷

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی